سر هم آب دهانش را قورت داد: «گرسنگی؟» «وای، خدای من، به من و ما رحم کن! تو حتی معنی این کلمه را هم نمیدانی! من هفت ماه است که یک لقمه هم نخوردهام! اما، ها، ها، ها! دیگر دعانویس نائین همه چیز تمام شده است. با عبادت کردن زنگوله جادویی شام من که دم دست دعانویس مرند است، چرا کسی باید گرسنه باشد؟ چهار شام، آن هم طلسم شیاطین یکجا.» جن قرمز با شیطنت زنگوله را به شیاطین صدا درآورد و گفت: «ببین عزیزم، من حتی تو را هم فراموش دعانویس سلماس نکردهام.» جادو سیاه جینیکی خم شد تا نینا شماره ملا ابطال کردن جادو را نوازش
کند، نینا که وقتی این همه غریبه به کلبه هجوم میآوردند، پشت بوتههای آتشدان پنهان شده بود. «این گربه نُناگون شجاع، شجاعانه در دفاع از من جنگید و به ذکر این ترتیب برای تمام نه زندگی طبیعیاش جایی در قلب و قلعه من پیشینه تاریخی برای خودش دست و پا کرد.» کابومپو در حالی که جینیکی شروع به رقصیدن در اتاق کرد و گربه بدبخت را محکم در آغوش گرفت، گفت: «اما اول باید قلعهات را پس بگیری.» حتی رندی هم مجبور شد به این حرف لبخند بزند. هیچکس نمیتوانست دور و نماز خواندن بر جین کوچولو باشد و غمگین و نگران
بماند، چون او نگران پلنتی و تان روح بود، پادشاه جوان نمیتوانست جلوی این حس را بگیرد که مذهب حالا که آنها با هم علوم غریبه هستند، همه چیز درست خواهد شد. جینیکی به نحوی و از چه راهی به آنها کمک خواهد کرد. او با لبخند گفت: «این مثل قدیم نیست؟» و مثل یک میزبان پرمشغله این طرف و آن طرف طلسم میرفت، در حالی که جینجر، با چهار سینی بزرگ که روی سرش گذاشته بود، شام اشتهاآوری برای رمال هر یک از مهمانان آماده کرد و موکل جن مثل دود از دودکش ذوب شد. برای نینا، شماره ملا نه فرشتگان نعلبکی
خامه و مقداری مرغ چرخکرده آورده دعا بود. برای کابومپو، یک کاسه بزرگ آجیلهای مختلف و یک کاسه دیگر سبزیجات خام خرد شده آورده بود، که هر کاسه میتوانست خودش را سیر کند، طوری که حتی برای یک فیل هم کافی بود. برای رندی و جینیکی بهترین شام اردک کبابی وجود دعاگر داشت. بنابراین، سه کلیسا راهب سلطنتی، محیط بد شیطانی خود و شرارت گلودویگ را فراموش کردند و با چنان ولخرجی و لذتی خوردند که دژها و خدمتکاران خودشان را شگفتزده میکرد. دعا نینا، با لب زدن به خوراکیهای غنی و فراوانش، به نظر میرسید که در مقابل چشمان
آنها چاق و راضی میشود. و در حالی که شام میخوردند، جینیکی توضیح داد که چگونه توسط گلودویگ فریب خورده، توسط بلوف از دریا بیرون کشیده شده و سپس توسط ماهیگیر بدخلق تقریباً از کوزهاش تکان خورده، که همزمان زنگوله را تکانده و برایش کمک آورده بود. دعا کابومپو با خشم گفت: «کجاست؟ صبر کن خرطومش را بردارم.» و نگاهی تند به اطراف کلبهی نه ضلعی انداخت. جینیکی هم وقتی فهمید گلودویگ چگونه با دوستان و بازدیدکنندگانش دعانویس رفتار کرده، به توسل همان اندازه خشمگین دین و عصبانی شد. «از کف تلهی اختراعی خودم روی تو استفاده شیطان کرد، کافر
نه؟ ها! صبر کن - خودم درستش جفر میکنم!» جینیکی دعانویس مهاباد در حالی که دستان کوچکش را با عصبانیت به هم دعا میکوبید، چشمانی سرخ و روشن از نفرت داشت. فیل زیبا در حالی که دو کاسهاش را پس میزد، اعتراف کرد: «بله، خیلی خب، خیلی خسته شده بودیم.» چون بالاخره دیگر بس بود. در حالی که رندی و جن قرمز داشتند شامشان را تمام میکردند، فیل تمام داستان سفرشان دعا را از میان اُز و اِو و نهم، ملاقاتشان با پلنتی و تان و سرنوشت غمانگیزی که در قلعه سرخ گریبان این طلسم رفقای وفادار را گرفته بود، تعریف
کرد. آنها دیگر نمیتوانستند دعانویس از چشمههای وانادیوم خودشان استفاده کنند. «وانادیوم؟» جن قرمز در حالی که سرش را در دستان تپلش گذاشته بود، زمزمه جفت روحی کرد. «فکر کنم میتوانم جایگزینی برای آن پیدا کنم. چرا، در آزمایشگاه من...» رندی آهی کشید نسخ خطی و گفت: «بله، اما دعانویس اینجا آزمایشگاه تو نیست، و چطور میتوانیم از این جزیرهی نه ضلعی بیرون بیاییم اگر همهی ماهیگیرها به اندازهی بلوف نفرتانگیز باشند؟» «هار! هار! هار! حالا این کوچکترین دردسر ماست.» جینیکی با بیخیالی برای صاحب کلبه که چهرهی گرفتهاش تازه از پنجره نمایان شده بود، دست تکان داد. «جینجر ما را همزاد
برمیگرداند، به همان راحتی که سینیها را کافران سید و حاجی حمل میکند! اول زنگ شام را به صدا درمیآورم، بعد وقتی جینجر ظاهر میشود، کتش را محکم میگیرم؛ تو، رندی، باید به من بچسبی و کابومپو، خدا خیرش بدهد، به تو خواهد چسبید، و مراقب
کند، نینا که وقتی این همه غریبه به کلبه هجوم میآوردند، پشت بوتههای آتشدان پنهان شده بود. «این گربه نُناگون شجاع، شجاعانه در دفاع از من جنگید و به ذکر این ترتیب برای تمام نه زندگی طبیعیاش جایی در قلب و قلعه من پیشینه تاریخی برای خودش دست و پا کرد.» کابومپو در حالی که جینیکی شروع به رقصیدن در اتاق کرد و گربه بدبخت را محکم در آغوش گرفت، گفت: «اما اول باید قلعهات را پس بگیری.» حتی رندی هم مجبور شد به این حرف لبخند بزند. هیچکس نمیتوانست دور و نماز خواندن بر جین کوچولو باشد و غمگین و نگران
بماند، چون او نگران پلنتی و تان روح بود، پادشاه جوان نمیتوانست جلوی این حس را بگیرد که مذهب حالا که آنها با هم علوم غریبه هستند، همه چیز درست خواهد شد. جینیکی به نحوی و از چه راهی به آنها کمک خواهد کرد. او با لبخند گفت: «این مثل قدیم نیست؟» و مثل یک میزبان پرمشغله این طرف و آن طرف طلسم میرفت، در حالی که جینجر، با چهار سینی بزرگ که روی سرش گذاشته بود، شام اشتهاآوری برای رمال هر یک از مهمانان آماده کرد و موکل جن مثل دود از دودکش ذوب شد. برای نینا، شماره ملا نه فرشتگان نعلبکی
خامه و مقداری مرغ چرخکرده آورده دعا بود. برای کابومپو، یک کاسه بزرگ آجیلهای مختلف و یک کاسه دیگر سبزیجات خام خرد شده آورده بود، که هر کاسه میتوانست خودش را سیر کند، طوری که حتی برای یک فیل هم کافی بود. برای رندی و جینیکی بهترین شام اردک کبابی وجود دعاگر داشت. بنابراین، سه کلیسا راهب سلطنتی، محیط بد شیطانی خود و شرارت گلودویگ را فراموش کردند و با چنان ولخرجی و لذتی خوردند که دژها و خدمتکاران خودشان را شگفتزده میکرد. دعا نینا، با لب زدن به خوراکیهای غنی و فراوانش، به نظر میرسید که در مقابل چشمان
آنها چاق و راضی میشود. و در حالی که شام میخوردند، جینیکی توضیح داد که چگونه توسط گلودویگ فریب خورده، توسط بلوف از دریا بیرون کشیده شده و سپس توسط ماهیگیر بدخلق تقریباً از کوزهاش تکان خورده، که همزمان زنگوله را تکانده و برایش کمک آورده بود. دعا کابومپو با خشم گفت: «کجاست؟ صبر کن خرطومش را بردارم.» و نگاهی تند به اطراف کلبهی نه ضلعی انداخت. جینیکی هم وقتی فهمید گلودویگ چگونه با دوستان و بازدیدکنندگانش دعانویس رفتار کرده، به توسل همان اندازه خشمگین دین و عصبانی شد. «از کف تلهی اختراعی خودم روی تو استفاده شیطان کرد، کافر
نه؟ ها! صبر کن - خودم درستش جفر میکنم!» جینیکی دعانویس مهاباد در حالی که دستان کوچکش را با عصبانیت به هم دعا میکوبید، چشمانی سرخ و روشن از نفرت داشت. فیل زیبا در حالی که دو کاسهاش را پس میزد، اعتراف کرد: «بله، خیلی خب، خیلی خسته شده بودیم.» چون بالاخره دیگر بس بود. در حالی که رندی و جن قرمز داشتند شامشان را تمام میکردند، فیل تمام داستان سفرشان دعا را از میان اُز و اِو و نهم، ملاقاتشان با پلنتی و تان و سرنوشت غمانگیزی که در قلعه سرخ گریبان این طلسم رفقای وفادار را گرفته بود، تعریف
کرد. آنها دیگر نمیتوانستند دعانویس از چشمههای وانادیوم خودشان استفاده کنند. «وانادیوم؟» جن قرمز در حالی که سرش را در دستان تپلش گذاشته بود، زمزمه جفت روحی کرد. «فکر کنم میتوانم جایگزینی برای آن پیدا کنم. چرا، در آزمایشگاه من...» رندی آهی کشید نسخ خطی و گفت: «بله، اما دعانویس اینجا آزمایشگاه تو نیست، و چطور میتوانیم از این جزیرهی نه ضلعی بیرون بیاییم اگر همهی ماهیگیرها به اندازهی بلوف نفرتانگیز باشند؟» «هار! هار! هار! حالا این کوچکترین دردسر ماست.» جینیکی با بیخیالی برای صاحب کلبه که چهرهی گرفتهاش تازه از پنجره نمایان شده بود، دست تکان داد. «جینجر ما را همزاد
برمیگرداند، به همان راحتی که سینیها را کافران سید و حاجی حمل میکند! اول زنگ شام را به صدا درمیآورم، بعد وقتی جینجر ظاهر میشود، کتش را محکم میگیرم؛ تو، رندی، باید به من بچسبی و کابومپو، خدا خیرش بدهد، به تو خواهد چسبید، و مراقب
شنبه ۲۴ مرداد ۰۵ ۱۴:۲۸
- ۱۷ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر