«هر روز نان زنجبیلی تازه.» وقتی در را باز میکردید، بالای آن به زنگولهای برنجی که از سقف آویزان بود برخورد میکرد کافران و باعث میشد طلسمات با شادی به صدا درآید. مادام لئونتین گروگراند با شنیدن این صدا، از اتاق کوچکش در پشت مغازه بیرون میآمد و پشت پیشخوان میایستاد جفر و از شما شماره ملا میپرسید چه چیزی میخواهید بخرید. مادام لئونتین - یا مادام تینا، آنطور که بچهها صدایش دعا میکردند - قدی نسبتاً کوتاه و نسبتاً چاق داشت؛ و صورتی گرد و دلنشین داشت که تماشایش لذتبخش بود. طلسم کمی آهسته حرکت میکرد، چون کم و مقدس
ذکر دعانویس آستانه اشرفیه بیش روماتیسم آزارش میداد؛ اما هیچکس اهمیتی نمیداد که مادام در بستن بستههایش اجنه غیر مسلمان کمی کند عمل کند. چون مطمئناً در تمام ... کیک یا نانی عبادت کردن نبود. [صفحه ۱۰]شیرینیهای شهر به اندازه نسخ خطی شیرینیهایی که او میفروخت خوشمزه یا تازه بودند، و دعانویس او عادت داشت که بزرگترین کیکها را به کوچکترین دخترها و پسرهایی که به مغازهاش میآمدند بدهد، که ثابت میکرد او به بچهها علاقه دارد و قلبی سخاوتمند دارد. مردم عاشق آمدن به نانوایی گروگراند بودند. وقتی در را باز میکردند، عطر دلانگیز نان و کیک ارواح تازه پخته شده به مشام میرسید؛ و
اگر هنگام ورود گرسنه نبودید، مطمئناً با بررسی و استشمام پایها، دوناتها، نان زنجبیلی و نانهای خوشمزهای که قفسهها و ویترینها پر از آنها بود، گرسنه میشدید. سینیهایی از آبنباتهای فرانسوی نیز دعانویس وجود داشت؛ و شیاطین از آنجا که همه کالاها تازه و سالم بودند، نانوایی مورد استقبال خوبی قرار گرفت و دعا کسب و کار پررونقی داشت. دلیل اینکه هیچکس آقای ژول را در مغازه نمیدید این بود که او همیشه وقتش را در نانواییِ پشت مغازه میگذراند - اتاقی دراز و کوتاه پر از تنور و میزهایی پوشیده از قابلمه و ماهیتابه و ظرف (که نانوای ماهر
از آنها برای مخلوط کردن و دعاگر فرشتگان هم زدن استفاده میکرد) و قفسههای بلندی که پر از شکر و ادویه و پودر بیکینگ و عصارههای خوشبو بود که به جادوگر اجناسش طعمی شیرین طلسم نویس و مطبوع میبخشید. [صفحه ۱۱] یک عرب با عجله وارد اتاق دعا شد. اتاق پخت جادو سیاه سه برابر بزرگتر از ... بود [صفحه ۱۲]مغازه داشت؛ اما آقای ژول برای تهیهی انواع کالاهای مورد نیاز مشتریانش به تمام فضای مغازه نیاز داشت و به این واقعیت که خوراکیهایش هر روز تازه تهیه میشدند، افتخار میکرد. برای اینکه نان و نانها را برای صبحانه آماده داشته باشد،
مجبور بود جادو سیاه هر روز ساعت مقدس سه صبح از خواب بیدار شود و بنابراین حدود غروب آفتاب دعانویس صومعه سرا به رختخواب میرفت. ظهر یکی از روزها، درِ مغازه چنان ناگهانی باز شد که زنگوله کوچک برنجی با صدای وحشتناکی به صدا درآمد. یک عرب به داخل اتاق دوید، دعانویس ناگهان ایستاد، با نگاهی گیج به اطراف نگاه کرد، و سپس دوباره طلسم با عجله رفت و در را پشت سرش محکم به هم کوبید. مادام با تعجب نگاه کرد، دعا اما چیزی نگفت. او مرد عرب جادو را شناخت، مردی به نام علی دُبح که در آن حوالی زندگی میکرد
و عادت داشت هر روز صبح از علوم غریبه او نان بخرد. مادام با خود فکر کرد، شاید پولش را فراموش کرده است. وقتی شیطان بعدازظهر به نیمه رسید، دوباره وارد شد، انگار دعانویس لوشان که شیاطین در تعقیبش بودند. در وسط اتاق مکث حرز کرد، ناامیدانه با هر دو کف دست به پیشانیاش کوبید و با صدای ناله مانندی گفت: علوم غریبه «اونا دنبالم هستن!» لحظه بعد، او با تمام سرعت فرار کرد، حتی [صفحه ۱۳]فراموش کرده بود در را ببندد؛ بنابراین مادام از پشت پیشخوان آمد ابجد و خودش این کار را کرد. لحظهای درنگ کرد مذهب تا به چهرهی علی
دُبح که در خیابان میدوید، خیره شود. سپس او از گوشهی کوچهای پیچید و از نظر ناپدید شد. اوضاع به این راحتیها مادام را وحشتزده نمیکرد؛ اما رفتار عجیب مرد عرب کنجکاوی خفیفی جفت روحی را در او سید و حاجی برانگیخت و طلسم در حالی که ایستاده بود و از پشت شیشه در نگاه میکرد و از خود میپرسید چه چیزی مرد را هیجانزده کرده است، دو شکل عجیب را رمال دید که به آرامی بالا و پایین میرفتند. [صفحه ۱۴]با حرکتی یواشکی از کنار مغازهاش گذشت و در همان جهتی که علی دُبح رفته بود، به راه افتاد. آنها نیز بدون
روح شک عرب بودند؛ زیرا اگرچه دعانویس هیکلشان در ردای بلند پنهان شده بود، اما عمامههایی که بر سر داشتند و برق چشمان تیره و ریزشان، آنها را دعانویس رحیم آباد فرزندان صحرا نشان میداد. وقتی به کوچهای که علی دُبح در آن ناپدید شده بود
ذکر دعانویس آستانه اشرفیه بیش روماتیسم آزارش میداد؛ اما هیچکس اهمیتی نمیداد که مادام در بستن بستههایش اجنه غیر مسلمان کمی کند عمل کند. چون مطمئناً در تمام ... کیک یا نانی عبادت کردن نبود. [صفحه ۱۰]شیرینیهای شهر به اندازه نسخ خطی شیرینیهایی که او میفروخت خوشمزه یا تازه بودند، و دعانویس او عادت داشت که بزرگترین کیکها را به کوچکترین دخترها و پسرهایی که به مغازهاش میآمدند بدهد، که ثابت میکرد او به بچهها علاقه دارد و قلبی سخاوتمند دارد. مردم عاشق آمدن به نانوایی گروگراند بودند. وقتی در را باز میکردند، عطر دلانگیز نان و کیک ارواح تازه پخته شده به مشام میرسید؛ و
اگر هنگام ورود گرسنه نبودید، مطمئناً با بررسی و استشمام پایها، دوناتها، نان زنجبیلی و نانهای خوشمزهای که قفسهها و ویترینها پر از آنها بود، گرسنه میشدید. سینیهایی از آبنباتهای فرانسوی نیز دعانویس وجود داشت؛ و شیاطین از آنجا که همه کالاها تازه و سالم بودند، نانوایی مورد استقبال خوبی قرار گرفت و دعا کسب و کار پررونقی داشت. دلیل اینکه هیچکس آقای ژول را در مغازه نمیدید این بود که او همیشه وقتش را در نانواییِ پشت مغازه میگذراند - اتاقی دراز و کوتاه پر از تنور و میزهایی پوشیده از قابلمه و ماهیتابه و ظرف (که نانوای ماهر
از آنها برای مخلوط کردن و دعاگر فرشتگان هم زدن استفاده میکرد) و قفسههای بلندی که پر از شکر و ادویه و پودر بیکینگ و عصارههای خوشبو بود که به جادوگر اجناسش طعمی شیرین طلسم نویس و مطبوع میبخشید. [صفحه ۱۱] یک عرب با عجله وارد اتاق دعا شد. اتاق پخت جادو سیاه سه برابر بزرگتر از ... بود [صفحه ۱۲]مغازه داشت؛ اما آقای ژول برای تهیهی انواع کالاهای مورد نیاز مشتریانش به تمام فضای مغازه نیاز داشت و به این واقعیت که خوراکیهایش هر روز تازه تهیه میشدند، افتخار میکرد. برای اینکه نان و نانها را برای صبحانه آماده داشته باشد،
مجبور بود جادو سیاه هر روز ساعت مقدس سه صبح از خواب بیدار شود و بنابراین حدود غروب آفتاب دعانویس صومعه سرا به رختخواب میرفت. ظهر یکی از روزها، درِ مغازه چنان ناگهانی باز شد که زنگوله کوچک برنجی با صدای وحشتناکی به صدا درآمد. یک عرب به داخل اتاق دوید، دعانویس ناگهان ایستاد، با نگاهی گیج به اطراف نگاه کرد، و سپس دوباره طلسم با عجله رفت و در را پشت سرش محکم به هم کوبید. مادام با تعجب نگاه کرد، دعا اما چیزی نگفت. او مرد عرب جادو را شناخت، مردی به نام علی دُبح که در آن حوالی زندگی میکرد
و عادت داشت هر روز صبح از علوم غریبه او نان بخرد. مادام با خود فکر کرد، شاید پولش را فراموش کرده است. وقتی شیطان بعدازظهر به نیمه رسید، دوباره وارد شد، انگار دعانویس لوشان که شیاطین در تعقیبش بودند. در وسط اتاق مکث حرز کرد، ناامیدانه با هر دو کف دست به پیشانیاش کوبید و با صدای ناله مانندی گفت: علوم غریبه «اونا دنبالم هستن!» لحظه بعد، او با تمام سرعت فرار کرد، حتی [صفحه ۱۳]فراموش کرده بود در را ببندد؛ بنابراین مادام از پشت پیشخوان آمد ابجد و خودش این کار را کرد. لحظهای درنگ کرد مذهب تا به چهرهی علی
دُبح که در خیابان میدوید، خیره شود. سپس او از گوشهی کوچهای پیچید و از نظر ناپدید شد. اوضاع به این راحتیها مادام را وحشتزده نمیکرد؛ اما رفتار عجیب مرد عرب کنجکاوی خفیفی جفت روحی را در او سید و حاجی برانگیخت و طلسم در حالی که ایستاده بود و از پشت شیشه در نگاه میکرد و از خود میپرسید چه چیزی مرد را هیجانزده کرده است، دو شکل عجیب را رمال دید که به آرامی بالا و پایین میرفتند. [صفحه ۱۴]با حرکتی یواشکی از کنار مغازهاش گذشت و در همان جهتی که علی دُبح رفته بود، به راه افتاد. آنها نیز بدون
روح شک عرب بودند؛ زیرا اگرچه دعانویس هیکلشان در ردای بلند پنهان شده بود، اما عمامههایی که بر سر داشتند و برق چشمان تیره و ریزشان، آنها را دعانویس رحیم آباد فرزندان صحرا نشان میداد. وقتی به کوچهای که علی دُبح در آن ناپدید شده بود
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۰۵ ۱۸:۳۱
- ۱۸ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر