آنها مرا دوست دارند.» روآن با لحنی مصمم گفت: «هیوگنز، تو یه کم شل و ول نیستی؟ من یه افسر نقشه بردار مستعمراتی هستم. دیر یا زود باید دستگیرت کنم. تو چیزی به من گفتی که باعث میشه کسایی که تو رو تعویذ اینجا گذاشتن پیدا و محکوم بشن. پیدا کردن جایی که خرسها برای جهشهای روانی پرورش فرشته داده میشدن و جایی که یه جفر خرس مذهب به اسم کودیوس چمپیون از خودش نسل به جا گذاشته نباید سخت باشه! حالا میتونم بفهمم از کجا اومدی، هیوگنز!» هویگنز از صفحه نمایش با تصویر تلویزیونی کوچک و لرزان، که از
جایی که سمپر بیصبرانه در هوا دعانویس تربت جام شناور بود، پخش میشد، نگاهش را بالا آورد. با مهربانی گفت: «هیچ آسیبی نرسیده. من هم آنجا یک جنایتکار هستم. رسماً ثبت شده که من این خرسها را دزدیده و با آنها فرار کردهام. که فرشتگان در سیاره من، تقریباً شنیعترین جرمی است که متون کهن یک انسان میتواند مرتکب شود. این کار از اسبدزدی روی زمین در روزگاران قدیم بدتر است. خویشاوندان و پسرعموهای خرسهای من بسیار مورد احترام هستند. من در خانه یک جنایتکار واقعی هستم.» روآن خیره شد. او پرسید: «آیا آنها را دزدیدی؟» هویگنز گفت: «محرمانه. نه. اما ثابتش کن!»
سپس گفت: «به این بشقاب نگاهی بینداز. شیاطین ببین سمپر در لبه فلات چه چیزی میتواند ببیند.» روآن با چشمانی ذکر تنگ به بالا دعانویس نگاه کرد، جایی که عقاب با فرشتگان سرعت و شتاب زیاد پرواز میکرد. روآن به نحوی، با تجربه چند روز گذشته، میدانست که سمپر هنگام پرواز فریادهای سهمگینی سر میدهد. او با حرکتی ناگهانی به سمت مرز فلات پرواز کرد. روآن به تصویر ارسالی نگاه کرد. ابعاد آن فقط چهار سید و حاجی اینچ در شش اینچ بود، اما کاملاً بدون نویز و با رنگ دقیق. همزمان با شیرجه ابطال کردن جادو و چرخش عقابِ حامل دوربین، تصویر حرکت
میکرد علوم غریبه و میچرخید. برای پیشینه تاریخی لحظهای، صفحه نمایش، دامنهی کوه با شیب تند را نشان داد و در یک لبه، گروه انسانها و خرسها به صورت نقطههایی دیده میشدند. سپس تصویر محو شد و قلهی فلات را نشان داد. اسفیکسها آنجا بودند. دستهای دویستتایی به سمت داخل بیابان یورتمه میرفتند. آنها با شیطانی فراغ بال و در فضای باز حرکت همزاد میکردند. دوربین دیدبانی چرخید و تعداد بیشتری وجود داشت. همانطور که روآن تماشا میکرد و پرنده بالاتر پرواز میکرد، میتوانست اسفیکسهای دیگری ابجد را ببیند مشرکان که از یک تنگه فرسایشی کوچک اینجا و آنجا، از لبه فلات
به سمت بالا حرکت میکردند. فلات سر پر از موجودات جهنمی بود. غیرقابل تصور بود که آنجا جادو به اندازه نماز خواندن کافی شکار وجود داشته باشد که آنها بتوانند در آن زندگی کنند. آنها مانند گلههای گاو در سیارات در حال چرا، قابل مشاهده بودند. این به سادگی غیرممکن بود. هویگنز دعانویس رضوانشهر اظهار دعا داشت: «در حال مهاجرت هستند. من که گفتم دارند مهاجرت میکنند. دارند به جایی میروند. میدانی، شک دارم که برای ما سالم باشد که سعی کنیم از میان چنین دستهای از اجنه غیر مسلمان اسفکسها از فلات عبور کنیم؟» روآن با تغییر ناگهانی شیطان خلق و خو، فحش
داد. «اما سیگنال هنوز داره دعانویس کیاشهر میرسه! یه نفر تو کلونی رباتها زندهست! دعانویس رمال باید صبر کنیم تا مهاجرت تموم بشه؟» هویگنز نسخ خطی خاطرنشان کرد: «ما نمیدانیم که آنها دعا زنده خواهند ماند یا نه. ممکن است به شدت به کمک نیاز داشته باشند. ما باید به آنها برسیم. اما در عین حال...» او نگاهی به چارلی سورداف و سیتکا پیت انداخت که صبورانه به دامنه کوه دین چسبیده بودند در حالی که آن دو مرد استراحت میکردند و صحبت میکردند. سیتکا موفق شده بود جایی برای نشستن پیدا کند، هرچند یک پنجه بزرگ او را در جایش محکم
نگه داشته بود. هویگنز دستش را تکان ارواح داد و به جهت جدیدی اشاره کرد. با عجله صدا زد: «بریم! بریم! اونور! هورا!» چهارم آنها دامنههای فلات سر را دعانویس سنگر دنبال کردند، نه به قله مسطح آن - جایی که اسفیکسها دعانویس جمع میشدند - صعود کردند و نه به دامنه کوههایی که توسل اسفیکسها در رمل آن جمع میشدند، سرازیر دعا مقدس شدند. آنها در امتداد دامنه تپهها و دامنههای کوههایی که شیب آنها از سی تا شصت درجه بود، حرکت کردند و مسافت زیادی را طی نکردند. آنها عملاً فراموش کردند که راه رفتن روی زمین مسطح چیست.
سمپر، عقاب، در طول روز، نه فرشتگان چندان دور، بالای سرشان پرواز میکرد. او هنگام شب اعمال صالح مقدس برای حرز گرفتن غذایش از گله یکی از خرسها پایین شماره ملا آمد. هویگنز کافران با لحنی خشک گفت: «خرسها از نظر غذا خیلی خوب نیستند. کلی
جایی که سمپر بیصبرانه در هوا دعانویس تربت جام شناور بود، پخش میشد، نگاهش را بالا آورد. با مهربانی گفت: «هیچ آسیبی نرسیده. من هم آنجا یک جنایتکار هستم. رسماً ثبت شده که من این خرسها را دزدیده و با آنها فرار کردهام. که فرشتگان در سیاره من، تقریباً شنیعترین جرمی است که متون کهن یک انسان میتواند مرتکب شود. این کار از اسبدزدی روی زمین در روزگاران قدیم بدتر است. خویشاوندان و پسرعموهای خرسهای من بسیار مورد احترام هستند. من در خانه یک جنایتکار واقعی هستم.» روآن خیره شد. او پرسید: «آیا آنها را دزدیدی؟» هویگنز گفت: «محرمانه. نه. اما ثابتش کن!»
سپس گفت: «به این بشقاب نگاهی بینداز. شیاطین ببین سمپر در لبه فلات چه چیزی میتواند ببیند.» روآن با چشمانی ذکر تنگ به بالا دعانویس نگاه کرد، جایی که عقاب با فرشتگان سرعت و شتاب زیاد پرواز میکرد. روآن به نحوی، با تجربه چند روز گذشته، میدانست که سمپر هنگام پرواز فریادهای سهمگینی سر میدهد. او با حرکتی ناگهانی به سمت مرز فلات پرواز کرد. روآن به تصویر ارسالی نگاه کرد. ابعاد آن فقط چهار سید و حاجی اینچ در شش اینچ بود، اما کاملاً بدون نویز و با رنگ دقیق. همزمان با شیرجه ابطال کردن جادو و چرخش عقابِ حامل دوربین، تصویر حرکت
میکرد علوم غریبه و میچرخید. برای پیشینه تاریخی لحظهای، صفحه نمایش، دامنهی کوه با شیب تند را نشان داد و در یک لبه، گروه انسانها و خرسها به صورت نقطههایی دیده میشدند. سپس تصویر محو شد و قلهی فلات را نشان داد. اسفیکسها آنجا بودند. دستهای دویستتایی به سمت داخل بیابان یورتمه میرفتند. آنها با شیطانی فراغ بال و در فضای باز حرکت همزاد میکردند. دوربین دیدبانی چرخید و تعداد بیشتری وجود داشت. همانطور که روآن تماشا میکرد و پرنده بالاتر پرواز میکرد، میتوانست اسفیکسهای دیگری ابجد را ببیند مشرکان که از یک تنگه فرسایشی کوچک اینجا و آنجا، از لبه فلات
به سمت بالا حرکت میکردند. فلات سر پر از موجودات جهنمی بود. غیرقابل تصور بود که آنجا جادو به اندازه نماز خواندن کافی شکار وجود داشته باشد که آنها بتوانند در آن زندگی کنند. آنها مانند گلههای گاو در سیارات در حال چرا، قابل مشاهده بودند. این به سادگی غیرممکن بود. هویگنز دعانویس رضوانشهر اظهار دعا داشت: «در حال مهاجرت هستند. من که گفتم دارند مهاجرت میکنند. دارند به جایی میروند. میدانی، شک دارم که برای ما سالم باشد که سعی کنیم از میان چنین دستهای از اجنه غیر مسلمان اسفکسها از فلات عبور کنیم؟» روآن با تغییر ناگهانی شیطان خلق و خو، فحش
داد. «اما سیگنال هنوز داره دعانویس کیاشهر میرسه! یه نفر تو کلونی رباتها زندهست! دعانویس رمال باید صبر کنیم تا مهاجرت تموم بشه؟» هویگنز نسخ خطی خاطرنشان کرد: «ما نمیدانیم که آنها دعا زنده خواهند ماند یا نه. ممکن است به شدت به کمک نیاز داشته باشند. ما باید به آنها برسیم. اما در عین حال...» او نگاهی به چارلی سورداف و سیتکا پیت انداخت که صبورانه به دامنه کوه دین چسبیده بودند در حالی که آن دو مرد استراحت میکردند و صحبت میکردند. سیتکا موفق شده بود جایی برای نشستن پیدا کند، هرچند یک پنجه بزرگ او را در جایش محکم
نگه داشته بود. هویگنز دستش را تکان ارواح داد و به جهت جدیدی اشاره کرد. با عجله صدا زد: «بریم! بریم! اونور! هورا!» چهارم آنها دامنههای فلات سر را دعانویس سنگر دنبال کردند، نه به قله مسطح آن - جایی که اسفیکسها دعانویس جمع میشدند - صعود کردند و نه به دامنه کوههایی که توسل اسفیکسها در رمل آن جمع میشدند، سرازیر دعا مقدس شدند. آنها در امتداد دامنه تپهها و دامنههای کوههایی که شیب آنها از سی تا شصت درجه بود، حرکت کردند و مسافت زیادی را طی نکردند. آنها عملاً فراموش کردند که راه رفتن روی زمین مسطح چیست.
سمپر، عقاب، در طول روز، نه فرشتگان چندان دور، بالای سرشان پرواز میکرد. او هنگام شب اعمال صالح مقدس برای حرز گرفتن غذایش از گله یکی از خرسها پایین شماره ملا آمد. هویگنز کافران با لحنی خشک گفت: «خرسها از نظر غذا خیلی خوب نیستند. کلی
پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ ۱۵:۰۹
- ۱۷ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر