و چه چیزی وارد زندگیاش خواهد شد؛ از همه شرم و همه وحشت برایش گفتم. دعاگر شما که وقتی من بمیرم این را خواهید خواند - اگر واقعاً اجازه دهم این نوشته باقی بماند - شما که جعبه را باز کردهاید و دیدهاید چه چیزی آنجاست، دعانویس اگر میتوانستید بفهمید چه چیزی در آن عقیق پنهان است! برای یک شب، همسرم به آنچه از او خواستم رضایت داد، با اشکهایی که از صورت زیبایش جاری بود و شرم داغی که دعانویس حسن آباد بر گردن و سینهاش سرخ شده بود، رضایت داد که این را برای من تحمل کند. پنجره طلسم نویس را
باز کردم و برای آخرین بار با هم به اعمال صالح آسمان و زمین تاریک نگاه کردیم؛ شبی پرستاره بود و نسیم دلپذیری میوزید. لبهایش را بوسیدم و اشکهایش روی صورتم دعا جاری شد. آن شب او به شیطانی آزمایشگاه من آمد و در آنجا، با کرکرههای قفل رمال و زنجیر شده، با پردههای ضخیم و کشیده شده تا حتی ستارهها از دید آن اتاق پنهان شوند، در شماره ملا حالی که بوته هیس هیس میکرد و روی چراغ میجوشید، طلسم من کاری فرشتگان را که باید انجام میدادم انجام دادم و چیزی علوم غریبه را که دیگر زن نبود بیرون آوردم. اما
روی میز، عقیق شعلهور بود و با نوری میدرخشید که چشم هیچ انسانی تا به حال به آن خیره نشده بود، و پرتوهای شعلهای که درون آن بود، میدرخشید و میدرخشید و حتی تا قلب من فرشته هم شماره ملا میتابید. همسرم فقط یک چیز از من خواسته بود؛ اینکه وقتی بالاخره آنچه را که به او گفته بودم مذهب به دست آورد، او را بکشم. من به آن قول عمل کردهام.احساس کردم صورتم سفید شده و قلبم هنوز درون من است. اما قدرت عقبنشینی، قدرت ایستادن در برابر درهایی که اکنون کاملاً پیش رویم باز شده بودند و وارد نشدن،
مدتها پیش وجود نداشت؛ راه بسته بود و من فقط میتوانستم به جلو بروم. موقعیت من به همان اندازه ناامیدکننده بود که زندانی در سیاهچالی مطلق، که تنها نورش نور سیاهچال بالای سرش است؛ درها بسته بودند و فرار غیرممکن بود. آزمایش پس از آزمایش همان نتیجه را داد، و نماز خواندن من میدانستم، و حتی نسخ خطی دعانویس مراغه با عبور دعانویس این فکر از طلسم ارواح ذهنم، منقبض میشدم، که در کاری که باید انجام دهم باید عناصری وجود داشته باشد که هیچ آزمایشگاهی نمیتواند آنها را طلسم فراهم کند، که هیچ ترازویی جادو سیاه هرگز نمیتواند آنها را اندازهگیری کند. در
آن کار، که حتی من شک داشتم جفر که با زندگی از آن فرار کنم، خود زندگی باید وارد شود؛ از وجود همزاد انسانی باید جفت روحی آن جوهرهای که انسانها روح مینامند، بیرون کشیده شود، ذکر و به جای دعانویس آن (زیرا در طرح جهان متون کهن هیچ اتاق خالی وجود ندارد)، به جای آن چیزی وارد میشود که لبها به سختی میتوانند دعانویس جلفا آن را بیان کنند، چیزی که ذهن نمیتواند بدون وحشتی وحشتناکتر از وحشت خود مرگ مشرکان تصور کند. و وقتی این را فهمیدم، میدانستم که این سرنوشت بر سر چه کسی خواهد آمد؛ به چشمان همسرم نگاه
کردم. حتی در آن ساعت، اگر بیرون میرفتم و طنابی برمیداشتم و خودم را دار میزدم، شاید میتوانستم فرار کنم، و او هم، اما به هیچ طریق دعانویس جنت آباد دیگری. بالاخره همه چیز را برایش تعریف کردم. او لرزید و شیاطین گریه کرد و از مادر مرحومش کمک خواست دین و از من پرسید که آیا رحم ندارم و من فقط توانستم آه بکشم. هیچ چیز را از او پنهان نکردم؛ به او گفتم که چه خواهد قدیس شد و چه چیزی وارد زندگیاش خواهد ابطال کردن جادو شد؛ از همه شرم و همه وحشت برایش گفتم. شما که وقتی کافران من بمیرم
این را خواهید خواند - اگر واقعاً اجازه دهم این نوشته باقی بماند - شما که جعبه را باز کردهاید و دیدهاید چه چیزی آنجاست، اگر میتوانستید بفهمید چه چیزی در آن عقیق پنهان است! برای فرشتگان یک شب، همسرم به آنچه از او خواستم رضایت داد، با اشکهایی که از صورت زیبایش جاری بود و شرم داغی که بر گردن و سینهاش سرخ شده بود، رضایت داد که این را تعویذ برای من تحمل کند. پنجره را باز کردم و برای آخرین بار با هم به آسمان و زمین تاریک نگاه کردیم؛ فرشتگان شبی پرستاره بود موکل جن و نسیم
دلپذیری میوزید. لبهایش را بوسیدم و اشکهایش روی صورتم جاری روح شد. آن شب او پیشینه تاریخی دعا به آزمایشگاه من آمد و در آنجا، با کرکرههای قفل و زنجیر شده، با پردههای ضخیم و کشیده شده تا حتی ستارهها از دید آن اتاق پنهان
باز کردم و برای آخرین بار با هم به اعمال صالح آسمان و زمین تاریک نگاه کردیم؛ شبی پرستاره بود و نسیم دلپذیری میوزید. لبهایش را بوسیدم و اشکهایش روی صورتم دعا جاری شد. آن شب او به شیطانی آزمایشگاه من آمد و در آنجا، با کرکرههای قفل رمال و زنجیر شده، با پردههای ضخیم و کشیده شده تا حتی ستارهها از دید آن اتاق پنهان شوند، در شماره ملا حالی که بوته هیس هیس میکرد و روی چراغ میجوشید، طلسم من کاری فرشتگان را که باید انجام میدادم انجام دادم و چیزی علوم غریبه را که دیگر زن نبود بیرون آوردم. اما
روی میز، عقیق شعلهور بود و با نوری میدرخشید که چشم هیچ انسانی تا به حال به آن خیره نشده بود، و پرتوهای شعلهای که درون آن بود، میدرخشید و میدرخشید و حتی تا قلب من فرشته هم شماره ملا میتابید. همسرم فقط یک چیز از من خواسته بود؛ اینکه وقتی بالاخره آنچه را که به او گفته بودم مذهب به دست آورد، او را بکشم. من به آن قول عمل کردهام.احساس کردم صورتم سفید شده و قلبم هنوز درون من است. اما قدرت عقبنشینی، قدرت ایستادن در برابر درهایی که اکنون کاملاً پیش رویم باز شده بودند و وارد نشدن،
مدتها پیش وجود نداشت؛ راه بسته بود و من فقط میتوانستم به جلو بروم. موقعیت من به همان اندازه ناامیدکننده بود که زندانی در سیاهچالی مطلق، که تنها نورش نور سیاهچال بالای سرش است؛ درها بسته بودند و فرار غیرممکن بود. آزمایش پس از آزمایش همان نتیجه را داد، و نماز خواندن من میدانستم، و حتی نسخ خطی دعانویس مراغه با عبور دعانویس این فکر از طلسم ارواح ذهنم، منقبض میشدم، که در کاری که باید انجام دهم باید عناصری وجود داشته باشد که هیچ آزمایشگاهی نمیتواند آنها را طلسم فراهم کند، که هیچ ترازویی جادو سیاه هرگز نمیتواند آنها را اندازهگیری کند. در
آن کار، که حتی من شک داشتم جفر که با زندگی از آن فرار کنم، خود زندگی باید وارد شود؛ از وجود همزاد انسانی باید جفت روحی آن جوهرهای که انسانها روح مینامند، بیرون کشیده شود، ذکر و به جای دعانویس آن (زیرا در طرح جهان متون کهن هیچ اتاق خالی وجود ندارد)، به جای آن چیزی وارد میشود که لبها به سختی میتوانند دعانویس جلفا آن را بیان کنند، چیزی که ذهن نمیتواند بدون وحشتی وحشتناکتر از وحشت خود مرگ مشرکان تصور کند. و وقتی این را فهمیدم، میدانستم که این سرنوشت بر سر چه کسی خواهد آمد؛ به چشمان همسرم نگاه
کردم. حتی در آن ساعت، اگر بیرون میرفتم و طنابی برمیداشتم و خودم را دار میزدم، شاید میتوانستم فرار کنم، و او هم، اما به هیچ طریق دعانویس جنت آباد دیگری. بالاخره همه چیز را برایش تعریف کردم. او لرزید و شیاطین گریه کرد و از مادر مرحومش کمک خواست دین و از من پرسید که آیا رحم ندارم و من فقط توانستم آه بکشم. هیچ چیز را از او پنهان نکردم؛ به او گفتم که چه خواهد قدیس شد و چه چیزی وارد زندگیاش خواهد ابطال کردن جادو شد؛ از همه شرم و همه وحشت برایش گفتم. شما که وقتی کافران من بمیرم
این را خواهید خواند - اگر واقعاً اجازه دهم این نوشته باقی بماند - شما که جعبه را باز کردهاید و دیدهاید چه چیزی آنجاست، اگر میتوانستید بفهمید چه چیزی در آن عقیق پنهان است! برای فرشتگان یک شب، همسرم به آنچه از او خواستم رضایت داد، با اشکهایی که از صورت زیبایش جاری بود و شرم داغی که بر گردن و سینهاش سرخ شده بود، رضایت داد که این را تعویذ برای من تحمل کند. پنجره را باز کردم و برای آخرین بار با هم به آسمان و زمین تاریک نگاه کردیم؛ فرشتگان شبی پرستاره بود موکل جن و نسیم
دلپذیری میوزید. لبهایش را بوسیدم و اشکهایش روی صورتم جاری روح شد. آن شب او پیشینه تاریخی دعا به آزمایشگاه من آمد و در آنجا، با کرکرههای قفل و زنجیر شده، با پردههای ضخیم و کشیده شده تا حتی ستارهها از دید آن اتاق پنهان
پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ ۲۱:۰۲
- ۲۲ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر