دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ ۱۳:۱۶ ۵ بازديد
را تجربه کرد. لشکرکشی یوتا یک مدرسه آموزشی برای سربازان و ژنرالها بود و بسیاری از کسانی که بعداً تحت استانداردهای مختلف شهرت و آوازه کسب کردند، در آنجا در یک وظیفه مشترک با هم بودند. علاوه بر رهبر و فرمانده، سرهنگ جانستون، رابرت ای. دعا لی، هاردی، توماس، کربی اسمیت، پالمر، استونمن، فیتز لی و هود نیز حضور داشتند. وقتی ارتش برای اولین بار وارد این خدمت شد، ابری از جنگ در افق دیده میشد، اما خیلی زود این ابر از بین رفت طلسم نویس و گروهی که لی به آن وابسته بود، به یک روال دعانویس ارومیه کسلکننده و یکنواخت زندگی پادگانی گمارده شد.
این برای ستوان جوان هیچ جذابیتی نداشت و تأثیرات دیگری او را به سمت ایالت زادگاهش سوق میداد. او از مأموریت خود استعفا داد، به ویرجینیا بازگشت و در کاخ سفید، در شهرستان نیو کنت، جایی که جورج واشنگتن با بیوه کاستیس ازدواج کرده بود، مستقر جادو و طلسمات شد. بهترین دعانویس شهر این مزرعه به پسرش، جورج واشنگتن پارک کاستیس، و از او از طریق مادر لی به نوهاش رسیده بود. او خیلی زود دخترعمویش، خانم ویکهام، را به عنوان ملکه این خانه تاریخی منصوب کرد و دعا او به همراه فرزند کوچکش اینجا بود. دعانویس کهریزک خانواده در میان این محیط، با همه چیزهایی که زندگی را جذاب میکرد، زمانی که ویرجینیا و ایالتهای خواهرش، یعنی ایالتهای جنوبی، قوانین جدایی خود را تصویب کردند و نمایندگانی را به مونتگومری فرستادند تا در تلاش برای
تشکیل کنفدراسیون جنوبی متحد شوند. لی هرگز شک نکرد که وفاداری در درجه اول به ایالت او تعلق دارد و هنگامی که جنگ آغاز شد، شمشیر خود را برای دفاع از ویرجینیا از نیام کشید. تا زمانی که نزاع ادامه داشت، او از هیچ خطری اجتناب نمیکرد، از هیچ دعا خطری نمیپرهیخت و از هیچ دشمنی نمیترسید. گاهی با یک گروهان، گاهی یک اسکادران، گاهی یک هنگ، گاهی یک تیپ، گاهی یک لشکر سواره نظام در پشت سر خود، به راه میافتاد، خط نبرد جادو و طلسمات را تشکیل میداد، یا به خطوط دشمن میتاخت. هر وظیفهای که دعانویس کاشان به او محول میشد، با انرژی و قدرت انجام میداد.
در فراز و نشیبهای جنگ، زخمی، اسیر و گروگان میشد؛ اما روز طلسم نویس بهبودی و آزادی فرا میرسید طلسم و او بار دیگر رهبری پیروان شجاعی را که او را دوست داشتند و به جادو و طلسمات او احترام میگذاشتند و به او اعتماد داشتند، بر عهده میگرفت و در طول آخرین سال مبارزه، دوباره در سختیها، محرومیتها و خطرات آنها سهیم میشد. اما سرانجام پایان فرا رسید، مسئله حل و فصل شد، حکمیت جنگ به طور نامطلوبی تعیین شد و او شمشیر خود را غلاف کرد و به جایی که جادو و طلسمات خانهاش بود دعانویس زاهدان بازگشت. سال ۱۸۶۵ شاهد افول اقبال مردم جنوب بود و شاید بیفایده نباشد که مختصری به رفتار آنها در سایه شکست و فاجعه بپردازیم.
پدر بزرگوار او که امروز به یادش ادای احترام میکنیم، از ریاست یک ارتش بزرگ برای آموزش نسل جدید جوانان جنوب در سالنهای بهترین دعانویس شهر دانشگاه به سمت مفید بودن در عرصههای مختلف شهروندی رفت. دانشجویانی که از امتیاز نشستن بهترین دعانویس شهر پای درس این رئیس بزرگ دانشگاه در طلسم نویس آنجا برخوردار بودند، [82]درسهای میهنپرستی آموختند. به آنها توصیه شد طلسم که مکانهای ویران و متروک را بسازند و با امیدواری به کشوری متحد و آیندهای مرفهتر چشم بدوزند. هر ناامیدی عمومی یا غم و اندوه یا فقدان خصوصی که او متحمل میشد، در سینهاش دفن میشد. او به هموطنانش توصیه میکرد که مسائل بزرگی که دعانویس دامغان مدتها کشور را دچار تفرقه کرده بود و نظرات در مورد آنها آنقدر متنوع بود که بحثهای قانونگذاری و اقدامات اداری در یافتن راهحلی شکست خورده
بود، سرانجام با شمشیر حل و فصل شده است و از این پس وظیفه آنها احیای اتحادیه و غیرقابل انحلال بودن بهترین دعانویس شهر آن است. با چنین نمونهی درخشانی، احیای فوری صلح و نظم در سراسر جنوب جای تعجب ندارد. در تاریخ همهی ملتها میتوان بیهوده به دنبال نمونهای مشابه گشت. جادو و طلسمات برای مردانی که به هر آنچه میخواستهاند دست یافتهاند، زمین گذاشتن سلاحها و بازگشت به خانهها و از سرگیری فعالیتهای سابقشان، کار آسانی است. سرباز جنوبی همه این کارها را پس از شکست و ناکامی انجام داد. هدف از بین رفته بود؛ تلاشهای او هیچ فایدهای نداشت. خانههای بسیاری به خاکستر تبدیل شده بود؛ غم و اندوه در هر خانهای حکمفرما بود؛ بسیاری از آنها از همه چیز محروم شده بودند.
این برای ستوان جوان هیچ جذابیتی نداشت و تأثیرات دیگری او را به سمت ایالت زادگاهش سوق میداد. او از مأموریت خود استعفا داد، به ویرجینیا بازگشت و در کاخ سفید، در شهرستان نیو کنت، جایی که جورج واشنگتن با بیوه کاستیس ازدواج کرده بود، مستقر جادو و طلسمات شد. بهترین دعانویس شهر این مزرعه به پسرش، جورج واشنگتن پارک کاستیس، و از او از طریق مادر لی به نوهاش رسیده بود. او خیلی زود دخترعمویش، خانم ویکهام، را به عنوان ملکه این خانه تاریخی منصوب کرد و دعا او به همراه فرزند کوچکش اینجا بود. دعانویس کهریزک خانواده در میان این محیط، با همه چیزهایی که زندگی را جذاب میکرد، زمانی که ویرجینیا و ایالتهای خواهرش، یعنی ایالتهای جنوبی، قوانین جدایی خود را تصویب کردند و نمایندگانی را به مونتگومری فرستادند تا در تلاش برای
تشکیل کنفدراسیون جنوبی متحد شوند. لی هرگز شک نکرد که وفاداری در درجه اول به ایالت او تعلق دارد و هنگامی که جنگ آغاز شد، شمشیر خود را برای دفاع از ویرجینیا از نیام کشید. تا زمانی که نزاع ادامه داشت، او از هیچ خطری اجتناب نمیکرد، از هیچ دعا خطری نمیپرهیخت و از هیچ دشمنی نمیترسید. گاهی با یک گروهان، گاهی یک اسکادران، گاهی یک هنگ، گاهی یک تیپ، گاهی یک لشکر سواره نظام در پشت سر خود، به راه میافتاد، خط نبرد جادو و طلسمات را تشکیل میداد، یا به خطوط دشمن میتاخت. هر وظیفهای که دعانویس کاشان به او محول میشد، با انرژی و قدرت انجام میداد.
در فراز و نشیبهای جنگ، زخمی، اسیر و گروگان میشد؛ اما روز طلسم نویس بهبودی و آزادی فرا میرسید طلسم و او بار دیگر رهبری پیروان شجاعی را که او را دوست داشتند و به جادو و طلسمات او احترام میگذاشتند و به او اعتماد داشتند، بر عهده میگرفت و در طول آخرین سال مبارزه، دوباره در سختیها، محرومیتها و خطرات آنها سهیم میشد. اما سرانجام پایان فرا رسید، مسئله حل و فصل شد، حکمیت جنگ به طور نامطلوبی تعیین شد و او شمشیر خود را غلاف کرد و به جایی که جادو و طلسمات خانهاش بود دعانویس زاهدان بازگشت. سال ۱۸۶۵ شاهد افول اقبال مردم جنوب بود و شاید بیفایده نباشد که مختصری به رفتار آنها در سایه شکست و فاجعه بپردازیم.
پدر بزرگوار او که امروز به یادش ادای احترام میکنیم، از ریاست یک ارتش بزرگ برای آموزش نسل جدید جوانان جنوب در سالنهای بهترین دعانویس شهر دانشگاه به سمت مفید بودن در عرصههای مختلف شهروندی رفت. دانشجویانی که از امتیاز نشستن بهترین دعانویس شهر پای درس این رئیس بزرگ دانشگاه در طلسم نویس آنجا برخوردار بودند، [82]درسهای میهنپرستی آموختند. به آنها توصیه شد طلسم که مکانهای ویران و متروک را بسازند و با امیدواری به کشوری متحد و آیندهای مرفهتر چشم بدوزند. هر ناامیدی عمومی یا غم و اندوه یا فقدان خصوصی که او متحمل میشد، در سینهاش دفن میشد. او به هموطنانش توصیه میکرد که مسائل بزرگی که دعانویس دامغان مدتها کشور را دچار تفرقه کرده بود و نظرات در مورد آنها آنقدر متنوع بود که بحثهای قانونگذاری و اقدامات اداری در یافتن راهحلی شکست خورده
بود، سرانجام با شمشیر حل و فصل شده است و از این پس وظیفه آنها احیای اتحادیه و غیرقابل انحلال بودن بهترین دعانویس شهر آن است. با چنین نمونهی درخشانی، احیای فوری صلح و نظم در سراسر جنوب جای تعجب ندارد. در تاریخ همهی ملتها میتوان بیهوده به دنبال نمونهای مشابه گشت. جادو و طلسمات برای مردانی که به هر آنچه میخواستهاند دست یافتهاند، زمین گذاشتن سلاحها و بازگشت به خانهها و از سرگیری فعالیتهای سابقشان، کار آسانی است. سرباز جنوبی همه این کارها را پس از شکست و ناکامی انجام داد. هدف از بین رفته بود؛ تلاشهای او هیچ فایدهای نداشت. خانههای بسیاری به خاکستر تبدیل شده بود؛ غم و اندوه در هر خانهای حکمفرما بود؛ بسیاری از آنها از همه چیز محروم شده بودند.
