پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ ۱۹:۳۹ ۳ بازديد
مالوری، دردسرهای این ماجرا پایانی نخواهد داشت.» دیگری گفت: «هنوز به من نگفتی. منظورت این نیست که بیشتر دچار توهم شدهای؟» دیویی پاسخ داد: «اگر آنقدر کتک میخوردی که شبیه گوشت گاو کمیاب میشدی، اسمش را میگذاشتی مزاحمت؟ لازم نیست اینقدر عصبانی شوی. بعداً کلی وقت برای این حرفها داریم. در ضمن، فقط به داستان غمانگیز من گوش کن، خدای من! مدتی پیش در پیادهروی عشوهگری بودم، در یک جای خلوت. و ناگهان به شش تا از جوجههای جادو و طلسمات یک ساله برخوردم. دعانویس گراش یکی از آنها بول هریس بود، و وقتی من را دید، رو به بقیهی دانشجویان کرد و صدا زد: «حالا یکی از اعضای گروه اینجاست! بهتر است از جایی که توافق کردیم شروع جادو و طلسمات کنیم.» دعا و بعد، خدای من، شروع کردند.
فکر میکنی آن چشم کاملاً بسته میشود؟» مارک در حالی که خونش به جوش آمده بود و کبودیهای رفیقش را بررسی میکرد، پرسید: «چه کار بهترین دعانویس شهر کردند؟» «خب، خدای من، آنها بهترین دعانویس شهر اول طلسم از همه با قایق آمدند بالا و شروع به صحبتهای زیادی کردند. بول هریس گفت: «تو از آن دسته مالوری هستی، نه؟» من گفتم: «بله، هستم، و به آن افتخار هم میکنم. مشکل مالوری چیست؟» گاس موری غرید: «مهم است؟ خدای من، او گیجترین و تازهکارترین آدم بیعرضهای است که تا به حال به این آکادمی آمده. مگر جرأت نکرده است؟»[156] اینکه اجازه ندهیم او را گیج کنیم؟ مگر انواع و اقسام ترفندها را به ما نزده، زندگی را برای ما دعانویس قصرقند سیاه نکرده؟ مگر حتی جرات نکرده طلسم نویس به هاپ برود، کاری که هیچ آدم معمولی
در تاریخ وست پوینت جرات انجامش را نداشته است؟ گفتم: «ببینید که شما این سوال را میپرسید، خدای من،» «بد نیست در جواب به شما بگویم که او این کار جادو و طلسمات را کرده، و همچنین اینکه شما را گول زده و در هر فرصتی شما را لیس زده است. و اینکه او دوباره این کار را در اولین فرصتی که پیدا کند انجام خواهد داد، و خدای من، من هم آنجا خواهم بود تا به دعانویس بمپور او کمک کنم! چطور است؟» در اینجا جوان بیپروا مکثی کرد و چوب پنبهی بطری وازلین را برداشت؛ سپس ادامه داد: «این باعث شد بول پیر وحشی شود؛ او از تو به شدت متنفر است، مارک، و او به سادگی از اینکه ما او را با آن گنج فریب دادیم، دیوانه شده است.
او شروع به عقبنشینی کرد. او فریاد زد: «اگر عوام را گول میزنید، فکر میکنید که ما میتوانیم گستاخی شما را تحمل کنیم، اشتباه میکنید! میخواهم بدانید که ما از آن سازمان آشفتهای که مالوری در میان عوام برای جنگ با ما به پا کرده است، مطلع شدهایم...» مارک با تعجب فریاد زد: «اون اینو گفت؟ اونا از کجا یاد گرفتن؟» دیویی گفت: «آنها این کار را نکردند. آنها نمیدانند که ما آن را هفتگانه متحد یا هر چیز دیگری در مورد آن مینامیم، اما آنها میدانند.»[157] وقتی سعی کردن ما رو گیج کنن، اونقدر ما رو با هم دیدن دعانویس مهرستان که یه جورایی حدس طلسم نویس زدن.
به هر حال، اونا تصمیم گرفتن که از هم جداش کنن، خدای من. «دارند! چطور؟» «به سادگی با له کردن همه مردهای توی اون، وای خدای من. و اونا از روی تو شروع کردن. همه جمعیت یه دفعه هجوم آوردن، مارک.» مارک فریاد زد: «بزدلان!» بهترین دعانویس شهر دیویی که به خوشقلبی ذاتیاش ذرهای لطمه نخورده بود، خندید و گفت: «خب، به هر حال بهشان خوش گذشت. من به سمت بول رفتم. وای، مطمئن بودم یکی از آنها پشیمان میشود، و او را انتخاب کردم. دو تا خوشگله را به او زدم و توی گودال انداختم. اما تا آن دعانویس فنوج موقع دیگر مرا هم انداخته بودند.
و...» مارک با بیصبری فریاد زد: «بقیه دعا هفت نفر کجا هستند؟» «به جورج قسم، اگر آخرین کاری باشد که در زندگیام انجام میدهم، بابت این بیاحترامی مجازات خواهم شد. تا هر زمان که بخواهند، با آنها منصفانه مبارزه خواهم کرد. آمادهام با طلسم هر مردی که بفرستند روبرو شوم، همانطور که شدم. اما به خاطر تعصب، دیگر حاضر نیستم ترفندهای آن بول هریس طلسم بزدل بدبخت را تحمل کنم. از روزی که به اینجا آمدم، طلسم او جز تلاش برای به دردسر انداختن من کاری دعا نکرده و حاضر نیست اجازه دهد که او [به من] اجازه دهد.»[158] منو گیج کن.
و حالا یا جلویش را میگیرم یا ورشکست میشوم. بقیهی رفقا کجا هستند؟ دیویی شروع کرد: «نمیدانم.» اما پاسخی از سوی فردی
فکر میکنی آن چشم کاملاً بسته میشود؟» مارک در حالی که خونش به جوش آمده بود و کبودیهای رفیقش را بررسی میکرد، پرسید: «چه کار بهترین دعانویس شهر کردند؟» «خب، خدای من، آنها بهترین دعانویس شهر اول طلسم از همه با قایق آمدند بالا و شروع به صحبتهای زیادی کردند. بول هریس گفت: «تو از آن دسته مالوری هستی، نه؟» من گفتم: «بله، هستم، و به آن افتخار هم میکنم. مشکل مالوری چیست؟» گاس موری غرید: «مهم است؟ خدای من، او گیجترین و تازهکارترین آدم بیعرضهای است که تا به حال به این آکادمی آمده. مگر جرأت نکرده است؟»[156] اینکه اجازه ندهیم او را گیج کنیم؟ مگر انواع و اقسام ترفندها را به ما نزده، زندگی را برای ما دعانویس قصرقند سیاه نکرده؟ مگر حتی جرات نکرده طلسم نویس به هاپ برود، کاری که هیچ آدم معمولی
در تاریخ وست پوینت جرات انجامش را نداشته است؟ گفتم: «ببینید که شما این سوال را میپرسید، خدای من،» «بد نیست در جواب به شما بگویم که او این کار جادو و طلسمات را کرده، و همچنین اینکه شما را گول زده و در هر فرصتی شما را لیس زده است. و اینکه او دوباره این کار را در اولین فرصتی که پیدا کند انجام خواهد داد، و خدای من، من هم آنجا خواهم بود تا به دعانویس بمپور او کمک کنم! چطور است؟» در اینجا جوان بیپروا مکثی کرد و چوب پنبهی بطری وازلین را برداشت؛ سپس ادامه داد: «این باعث شد بول پیر وحشی شود؛ او از تو به شدت متنفر است، مارک، و او به سادگی از اینکه ما او را با آن گنج فریب دادیم، دیوانه شده است.
او شروع به عقبنشینی کرد. او فریاد زد: «اگر عوام را گول میزنید، فکر میکنید که ما میتوانیم گستاخی شما را تحمل کنیم، اشتباه میکنید! میخواهم بدانید که ما از آن سازمان آشفتهای که مالوری در میان عوام برای جنگ با ما به پا کرده است، مطلع شدهایم...» مارک با تعجب فریاد زد: «اون اینو گفت؟ اونا از کجا یاد گرفتن؟» دیویی گفت: «آنها این کار را نکردند. آنها نمیدانند که ما آن را هفتگانه متحد یا هر چیز دیگری در مورد آن مینامیم، اما آنها میدانند.»[157] وقتی سعی کردن ما رو گیج کنن، اونقدر ما رو با هم دیدن دعانویس مهرستان که یه جورایی حدس طلسم نویس زدن.
به هر حال، اونا تصمیم گرفتن که از هم جداش کنن، خدای من. «دارند! چطور؟» «به سادگی با له کردن همه مردهای توی اون، وای خدای من. و اونا از روی تو شروع کردن. همه جمعیت یه دفعه هجوم آوردن، مارک.» مارک فریاد زد: «بزدلان!» بهترین دعانویس شهر دیویی که به خوشقلبی ذاتیاش ذرهای لطمه نخورده بود، خندید و گفت: «خب، به هر حال بهشان خوش گذشت. من به سمت بول رفتم. وای، مطمئن بودم یکی از آنها پشیمان میشود، و او را انتخاب کردم. دو تا خوشگله را به او زدم و توی گودال انداختم. اما تا آن دعانویس فنوج موقع دیگر مرا هم انداخته بودند.
و...» مارک با بیصبری فریاد زد: «بقیه دعا هفت نفر کجا هستند؟» «به جورج قسم، اگر آخرین کاری باشد که در زندگیام انجام میدهم، بابت این بیاحترامی مجازات خواهم شد. تا هر زمان که بخواهند، با آنها منصفانه مبارزه خواهم کرد. آمادهام با طلسم هر مردی که بفرستند روبرو شوم، همانطور که شدم. اما به خاطر تعصب، دیگر حاضر نیستم ترفندهای آن بول هریس طلسم بزدل بدبخت را تحمل کنم. از روزی که به اینجا آمدم، طلسم او جز تلاش برای به دردسر انداختن من کاری دعا نکرده و حاضر نیست اجازه دهد که او [به من] اجازه دهد.»[158] منو گیج کن.
و حالا یا جلویش را میگیرم یا ورشکست میشوم. بقیهی رفقا کجا هستند؟ دیویی شروع کرد: «نمیدانم.» اما پاسخی از سوی فردی
