چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ ۱۳:۴۸ ۶ بازديد
که هستی.» دوستش با لحنی صمیمانه و بدون هیچ شکی گفت: «میخواهم بهت بگم، اسلیدی؛ میخواهم تمام ماجرا را برایت تعریف کنم. تا حالا چی دزدیدی ؟ یه سیب از مغازه خواربارفروشی، یا چیزی شبیه به این؟ فکرش را میکردم. اگر هم سعی کنی، بلد نیستی دزدی کنی؛ حسابی دردسر درست میکنی.»۱۵۹ تام گفت: «من هم گاهی اوقات همین کار را میکنم.» «هست؟ خب، این دفعه نکردی - پیرمرد. اگه من دوست تو باشم، ارزشش رو دارم. میفهمی؟» «بهت که گفتم بودی.» «اسلیدی، من دعانویس تهران هیچوقت نمیدانستم قرار است با چه چیزی روبرو شوم، وگرنه هیچوقت سعی نمیکردم این دعا کار را بکنم.
اگر معلوم میشد که تو آدم دیگری هستی، اینقدر احساس دزدی نمیکردم. این تو هستی که باعث میشوی احساس کنم یک جنایتکار هستم - نه آن کارآگاهها و سگهای خونآشام. گوش کن، اسلیدی؛ این چیزی که میخواهم برایت تعریف کنم، یک جور داستان آتش اردو است، همانطور که تو میگویی،» او در حالی که صحبت میکرد دستش را روی بازوی تام گذاشت و به این ترتیب آنها همانجا روی لبهی ناهموار درگاه کلبه نشستند، تام ساکت طلسم نویس بود و دیگری مشتاق و مضطرب، در حالی که داستانش دعانویس خراسان رضوی را تعریف میکرد. پرندگان در میان درختان بالای سرشان پرواز میکردند و جیکجیک میکردند، مشغول بازیهای صبحگاهی یا جادو و طلسمات کارهایشان بودند، و از پایین صدای دیدهبانان، که از دور لاغر و خسته به نظر میرسیدند، و گهگاه...۱۶۰صدای ضعیف غواصی با فریادها و خندههای
همراهش که انگار تام در خواب میشنید. از دور، آن سوی کوهها، صدای سوت گوشخراش قطاری به گوش میرسید که طلسم شاید دیدهبانان را به فضای چادر که از قبل پر شده بود، میآورد. و در میان تمام این صداهای طلسم دور که آرام شده بودند و نوعی هماهنگی بیرونی را تشکیل میدادند، صدای همراه تام به طرز عجیبی در گوشش طنینانداز شد. «خانهی من در برادویل، اوهایو است، اسلیدی. تا حالا اسمش را طلسم شنیدهای؟ در غرب دانسبورگ است - حدود هشتاد کیلومتر. من در یک کارخانهی چوببری آنجا کار میکردم. بقیهاش دعانویس خراسان شمالی را میتوانی حدس بزنی؟ اسلیدی، بهترین دعانویس شهر این چه کاری بود که کرد (و با مهارتی تحسینبرانگیز، حرکات بُر زدن کارتها و بازی کرپس را انجام داد).
من صد تا کشیدم، اسلیدی. از من نپرس چرا این کار را کردم - نمیدانم - دیوانه بودم، همین. خب، حالا چه داری بگویی؟» با نوعی بیاحتیاطی پرسید و بازوی تام را رها کرد. تام گفت: «من چیزی برای گفتن ندارم.» «تامی، اونا هنوز نمیدونن، اما»۱۶۱دوشنبه خبردار میشوند. حسابدارها دوشنبه سر کار هستند. بهترین دعانویس شهر بنابراین تا اوضاع خوب بود، از آن گذشتم. به سمت شرق، به نیویورک کوچک و قدیمی، راه افتادم. قصد داشتم اسمم را عوض کنم و آنجا شغلی پیدا کنم و تا بهترین دعانویس شهر وقتی که بتوانم کاری دعانویس خوزستان از پیش ببرم، طلسم نویس آنجا جادو و طلسمات بمانم. جادو و طلسمات فکر میکردم هرگز مرا در نیویورک پیدا جادو و طلسمات نمیکنند.
اسم واقعی من تورنتون است، اسلیدی. رد تورنتون، به خاطر این گنبد آجری، صدایم میکنند. تامی، پیرمرد، مطمئنم که همین الان که اینجا نشستهای، من هم مثل یک خوک که از بهداشت سر در میآورد، از پسرهای پیشاهنگ چیزی نمیدانم. حالا شماره تلفن من را داری، اسلیدی. قضیه چیست؟ استعفا میدهد؟ تام با کمترین لحنی از خشونت در صدایش گفت: «اگر چیزی در مورد پیشاهنگان میدانستی، میدانستی که آنها تسلیم نمیشوند. اگر من تسلیم میشدم، فکر میکنی اینجا میماندم؟» تورنتون به سه کلبهی دعا جدیدی که این دوست عجیبش برای جبران یک فراموشی کوچک ساخته بود، خیره شد؛ به پیراهن پارهی تام که از زیر آن شانهی کبودش دیده میشد، و دعانویس زنجان به آن دستهای سفت و زخمخورده نگاه کرد.۱۶۲ تام گفت: «خب، حالا یه چیزی دعا در موردشون میدونی.» تورنتون
با تحسین پاسخ داد: «به هر حال، من چیزهایی در مورد یکی از آنها میدانم.» تام گفت: «اگر کسی به یک روش پایبند باشد، به روش دیگری هم پایبند خواهد ماند. اگر تصمیمش را طلسم برای چیزی بگیرد...» تورنتون در حالی که به شانهی تام میزد، موافقت کرد: «خودت گفتی، اسلیدی. و حالا، نمیخوای بگی؟ نمیخوای بگی که من به نیویورک رفتهام؟» با اضطرابی ناگهانی اضافه کرد. بهترین دعانویس شهر تام پرسید: «به کی بگم؟ تا حالا هیچکس منو مجبور به کاری که خودم نمیخواستم نکرده.» که کاملاً درست بود. تورنتون زانوهایش را روی زانوی دیگر انداخت و با آرامش و اطمینان بیشتری صحبت کرد.
اگر معلوم میشد که تو آدم دیگری هستی، اینقدر احساس دزدی نمیکردم. این تو هستی که باعث میشوی احساس کنم یک جنایتکار هستم - نه آن کارآگاهها و سگهای خونآشام. گوش کن، اسلیدی؛ این چیزی که میخواهم برایت تعریف کنم، یک جور داستان آتش اردو است، همانطور که تو میگویی،» او در حالی که صحبت میکرد دستش را روی بازوی تام گذاشت و به این ترتیب آنها همانجا روی لبهی ناهموار درگاه کلبه نشستند، تام ساکت طلسم نویس بود و دیگری مشتاق و مضطرب، در حالی که داستانش دعانویس خراسان رضوی را تعریف میکرد. پرندگان در میان درختان بالای سرشان پرواز میکردند و جیکجیک میکردند، مشغول بازیهای صبحگاهی یا جادو و طلسمات کارهایشان بودند، و از پایین صدای دیدهبانان، که از دور لاغر و خسته به نظر میرسیدند، و گهگاه...۱۶۰صدای ضعیف غواصی با فریادها و خندههای
همراهش که انگار تام در خواب میشنید. از دور، آن سوی کوهها، صدای سوت گوشخراش قطاری به گوش میرسید که طلسم شاید دیدهبانان را به فضای چادر که از قبل پر شده بود، میآورد. و در میان تمام این صداهای طلسم دور که آرام شده بودند و نوعی هماهنگی بیرونی را تشکیل میدادند، صدای همراه تام به طرز عجیبی در گوشش طنینانداز شد. «خانهی من در برادویل، اوهایو است، اسلیدی. تا حالا اسمش را طلسم شنیدهای؟ در غرب دانسبورگ است - حدود هشتاد کیلومتر. من در یک کارخانهی چوببری آنجا کار میکردم. بقیهاش دعانویس خراسان شمالی را میتوانی حدس بزنی؟ اسلیدی، بهترین دعانویس شهر این چه کاری بود که کرد (و با مهارتی تحسینبرانگیز، حرکات بُر زدن کارتها و بازی کرپس را انجام داد).
من صد تا کشیدم، اسلیدی. از من نپرس چرا این کار را کردم - نمیدانم - دیوانه بودم، همین. خب، حالا چه داری بگویی؟» با نوعی بیاحتیاطی پرسید و بازوی تام را رها کرد. تام گفت: «من چیزی برای گفتن ندارم.» «تامی، اونا هنوز نمیدونن، اما»۱۶۱دوشنبه خبردار میشوند. حسابدارها دوشنبه سر کار هستند. بهترین دعانویس شهر بنابراین تا اوضاع خوب بود، از آن گذشتم. به سمت شرق، به نیویورک کوچک و قدیمی، راه افتادم. قصد داشتم اسمم را عوض کنم و آنجا شغلی پیدا کنم و تا بهترین دعانویس شهر وقتی که بتوانم کاری دعانویس خوزستان از پیش ببرم، طلسم نویس آنجا جادو و طلسمات بمانم. جادو و طلسمات فکر میکردم هرگز مرا در نیویورک پیدا جادو و طلسمات نمیکنند.
اسم واقعی من تورنتون است، اسلیدی. رد تورنتون، به خاطر این گنبد آجری، صدایم میکنند. تامی، پیرمرد، مطمئنم که همین الان که اینجا نشستهای، من هم مثل یک خوک که از بهداشت سر در میآورد، از پسرهای پیشاهنگ چیزی نمیدانم. حالا شماره تلفن من را داری، اسلیدی. قضیه چیست؟ استعفا میدهد؟ تام با کمترین لحنی از خشونت در صدایش گفت: «اگر چیزی در مورد پیشاهنگان میدانستی، میدانستی که آنها تسلیم نمیشوند. اگر من تسلیم میشدم، فکر میکنی اینجا میماندم؟» تورنتون به سه کلبهی دعا جدیدی که این دوست عجیبش برای جبران یک فراموشی کوچک ساخته بود، خیره شد؛ به پیراهن پارهی تام که از زیر آن شانهی کبودش دیده میشد، و دعانویس زنجان به آن دستهای سفت و زخمخورده نگاه کرد.۱۶۲ تام گفت: «خب، حالا یه چیزی دعا در موردشون میدونی.» تورنتون
با تحسین پاسخ داد: «به هر حال، من چیزهایی در مورد یکی از آنها میدانم.» تام گفت: «اگر کسی به یک روش پایبند باشد، به روش دیگری هم پایبند خواهد ماند. اگر تصمیمش را طلسم برای چیزی بگیرد...» تورنتون در حالی که به شانهی تام میزد، موافقت کرد: «خودت گفتی، اسلیدی. و حالا، نمیخوای بگی؟ نمیخوای بگی که من به نیویورک رفتهام؟» با اضطرابی ناگهانی اضافه کرد. بهترین دعانویس شهر تام پرسید: «به کی بگم؟ تا حالا هیچکس منو مجبور به کاری که خودم نمیخواستم نکرده.» که کاملاً درست بود. تورنتون زانوهایش را روی زانوی دیگر انداخت و با آرامش و اطمینان بیشتری صحبت کرد.
