یکشنبه ۱۹ بهمن ۰۴ ۲۱:۳۶ ۶ بازديد
رفتار با افراد مورد علاقهاش، کنار گذاشته شد، کارلتون هاوس را از نظر سلامتی و شهرت ویران کرد. «لرد باریمور، در سالهای آخر دعا عمرش، قربانی نقرس و بیماریهای دیگر شد: و در بستر مرگ، خاطرهی آنچه بود و فکر آنچه میتوانست بشود، او را آزار میداد: در واقع، آخرین صحنهی زندگی پر از هرزگیاش، هنگامی که با سرزنشهای درونی دعانویس لاهیجان وجدان سرزنشگرش شکنجه میشد، به شدت دلخراش بود.» نقوش تزئینی نقوش تزئینی فصل دوازدهم دوک نورفک، و حکایاتی در مورد او - دوک کوئینزبری، و حکایاتی بهترین دعانویس شهر - چارلز موریس - شاهزاده در حال تیراندازی - نقدی عالی - مهاجران فرانسوی - قاچاق - تولد شاهزاده، ۱۷۹۲ - شعری در وصف مهاجران .
کی دیگر از همراهان شاهزاده، تا قبل از مشاجره، چارلز هاوارد، دعا یازدهمین دوک نورفولک، بود که تمام عادات و ویژگیهای یک خوک را داشت.[64] او طلسم نویس که طلسم نویس لباسهایش ژولیده و کثیف بود، به ندرت شسته میشد، مگر وقتی که مست بود، و آن هم توسط خدمتکارانش؛ و داستان این است که روزی او به دادلی نورث شکایت میکرد که به شدت از روماتیسم رنج میبرد و درمانی برای آن جادو و طلسمات پیدا نمیکند، و با این سوال پاسخ داده شد: «خواهش میکنم، سرورم، آیا تا طلسم نویس به حال پیراهن دعانویس رشت تمیزی را امتحان کردهاید؟» بشنوید که نویسنده ناشناس «باشگاههای «لندن» در مورد آن شکمپرست پیر، جادو و طلسمات هنگام نوشتن درباره باشگاه بیفتیک میگوید.
او در مورد بازدید از آن باشگاه در سال ۱۷۹۹ میگوید: «من همه کسانی را که در آن روز حضور داشتند به خاطر نمیآورم، اما به طور خاص به جان کمبل، کاب از مجلس هند، والاحضرت دوک کلارنس، سر جان کاکس هیپیسلی، چارلز موریس، فرگوسن از آبردین و والاحضرت نورفولک اشاره کردم. این اشرافزاده وقتی پارچه کنار زده شد، روی صندلی نشست. این جایگاه، جایگاهی با وقار است که چند پله بالاتر از میز قرار دارد و با نشانهای مختلف انجمن تزئین شده است؛ در میان آنها، همان کلاه کوچک خروسمانندی که گریک نقش دعانویس یاسوج رنجر را با آن بهترین دعانویس شهر بازی میکرد، آویزان بود.
به محض اینکه ساعت پنج ضربه میزند، پردهای بالا میرود و آشپزخانه را نمایان میکند، جایی که آشپزها به طور مبهم در حال رفت و آمد به دفاتر مختلف خود، طلسم از میان نوعی شبکه، دیده میشوند و این شعار مناسب از مکبث بر روی آن حک شده است.» « اگر انجام شده باشد، وقتی انجام شده باشد، پس خوب است که سریع انجام شده باشد. » دعا «اما خود استیکها... آنها در بالاترین سطح بودند و من هرگز نمیتوانم حسن دعا نیتی را که با آن خورده میشدند فراموش کنم. از این نظر، هیچ کس از دوک دعانویس قم نورفولک پیشی نگرفت.
او کاملاً بیقرار بود . جادو و طلسمات چشمها، دستها، دهان، همه جادو و طلسمات به شدت ورزش میکردند؛ طلسم نویس هیچ قوهای از او بازی نمیگرفت. اشتهایش، به معنای واقعی کلمه، با آنچه میخورد، بیشتر میشد. دو یا سه استیک بعدی، که از زمین بازی بوی تندی طلسم میدادند، طلسم نویس به سرعت از بین رفتند. در سادگی خودم، فکر کردم که زحماتش تمام شده است. فریب خوردم، زیرا دیدم که او بشقاب تمیزی را با موسیر میمالد تا آن را برای پذیرایی از دیگری آماده کند.» «مکثی ده دقیقهای دعانویس کردستان پیش آمد و اعلیحضرت بر چاقو و چنگال خود تکیه دادند؛ اما این فقط یک مکث بود و من فهمیدم که دلیل خوبی برای آن طلسم وجود دارد.
مانند حماسه، یک تکه گوشت گاو آغاز، میانه و پایان دارد. ذائقه یک استیکپز باتجربه میتواند تمام انواع پیشرفته آن را از اولین برش تا آخرین برش تشخیص دهد؛ و او در این حرفه فقط یک تازهکار است که نمیداند در میانه، یک جوهره پنجم، ایدهآل کامل لطافت و طعم، نهفته است. خودِ اپیکوریسم، در ترکیبات خیالانگیزش از برتری آشپزی، هرگز رویای چیزی فراتر از آن را در سر نمیپروراند. برای این برش، دوک عاقلانه مکث کرده بود و به همین دلیل، نیروهای خود را دوباره جمع کرد. سرانجام او دست کشید.
نیازی به اشاره نیست که آبیاریهای قدرتمند بندر، در فواصل زمانی، اندامهای درگیر در این وظیفه سنگین را تشویق و تسکین میداد. «و نمیتوانستم از تحسین خودداری کنم که اعلیحضرت، که ضربالمثلاً یک بتپرستِ سفره بود، چگونه با چنین رضایت خاطر کاملی از استیک گوشت گاو شام میخوردند: - او که چشم و اشتهایش هر روز در میان تنوع غنی ضیافت دوکها میچرخید.
کی دیگر از همراهان شاهزاده، تا قبل از مشاجره، چارلز هاوارد، دعا یازدهمین دوک نورفولک، بود که تمام عادات و ویژگیهای یک خوک را داشت.[64] او طلسم نویس که طلسم نویس لباسهایش ژولیده و کثیف بود، به ندرت شسته میشد، مگر وقتی که مست بود، و آن هم توسط خدمتکارانش؛ و داستان این است که روزی او به دادلی نورث شکایت میکرد که به شدت از روماتیسم رنج میبرد و درمانی برای آن جادو و طلسمات پیدا نمیکند، و با این سوال پاسخ داده شد: «خواهش میکنم، سرورم، آیا تا طلسم نویس به حال پیراهن دعانویس رشت تمیزی را امتحان کردهاید؟» بشنوید که نویسنده ناشناس «باشگاههای «لندن» در مورد آن شکمپرست پیر، جادو و طلسمات هنگام نوشتن درباره باشگاه بیفتیک میگوید.
او در مورد بازدید از آن باشگاه در سال ۱۷۹۹ میگوید: «من همه کسانی را که در آن روز حضور داشتند به خاطر نمیآورم، اما به طور خاص به جان کمبل، کاب از مجلس هند، والاحضرت دوک کلارنس، سر جان کاکس هیپیسلی، چارلز موریس، فرگوسن از آبردین و والاحضرت نورفولک اشاره کردم. این اشرافزاده وقتی پارچه کنار زده شد، روی صندلی نشست. این جایگاه، جایگاهی با وقار است که چند پله بالاتر از میز قرار دارد و با نشانهای مختلف انجمن تزئین شده است؛ در میان آنها، همان کلاه کوچک خروسمانندی که گریک نقش دعانویس یاسوج رنجر را با آن بهترین دعانویس شهر بازی میکرد، آویزان بود.
به محض اینکه ساعت پنج ضربه میزند، پردهای بالا میرود و آشپزخانه را نمایان میکند، جایی که آشپزها به طور مبهم در حال رفت و آمد به دفاتر مختلف خود، طلسم از میان نوعی شبکه، دیده میشوند و این شعار مناسب از مکبث بر روی آن حک شده است.» « اگر انجام شده باشد، وقتی انجام شده باشد، پس خوب است که سریع انجام شده باشد. » دعا «اما خود استیکها... آنها در بالاترین سطح بودند و من هرگز نمیتوانم حسن دعا نیتی را که با آن خورده میشدند فراموش کنم. از این نظر، هیچ کس از دوک دعانویس قم نورفولک پیشی نگرفت.
او کاملاً بیقرار بود . جادو و طلسمات چشمها، دستها، دهان، همه جادو و طلسمات به شدت ورزش میکردند؛ طلسم نویس هیچ قوهای از او بازی نمیگرفت. اشتهایش، به معنای واقعی کلمه، با آنچه میخورد، بیشتر میشد. دو یا سه استیک بعدی، که از زمین بازی بوی تندی طلسم میدادند، طلسم نویس به سرعت از بین رفتند. در سادگی خودم، فکر کردم که زحماتش تمام شده است. فریب خوردم، زیرا دیدم که او بشقاب تمیزی را با موسیر میمالد تا آن را برای پذیرایی از دیگری آماده کند.» «مکثی ده دقیقهای دعانویس کردستان پیش آمد و اعلیحضرت بر چاقو و چنگال خود تکیه دادند؛ اما این فقط یک مکث بود و من فهمیدم که دلیل خوبی برای آن طلسم وجود دارد.
مانند حماسه، یک تکه گوشت گاو آغاز، میانه و پایان دارد. ذائقه یک استیکپز باتجربه میتواند تمام انواع پیشرفته آن را از اولین برش تا آخرین برش تشخیص دهد؛ و او در این حرفه فقط یک تازهکار است که نمیداند در میانه، یک جوهره پنجم، ایدهآل کامل لطافت و طعم، نهفته است. خودِ اپیکوریسم، در ترکیبات خیالانگیزش از برتری آشپزی، هرگز رویای چیزی فراتر از آن را در سر نمیپروراند. برای این برش، دوک عاقلانه مکث کرده بود و به همین دلیل، نیروهای خود را دوباره جمع کرد. سرانجام او دست کشید.
نیازی به اشاره نیست که آبیاریهای قدرتمند بندر، در فواصل زمانی، اندامهای درگیر در این وظیفه سنگین را تشویق و تسکین میداد. «و نمیتوانستم از تحسین خودداری کنم که اعلیحضرت، که ضربالمثلاً یک بتپرستِ سفره بود، چگونه با چنین رضایت خاطر کاملی از استیک گوشت گاو شام میخوردند: - او که چشم و اشتهایش هر روز در میان تنوع غنی ضیافت دوکها میچرخید.
